ترجمه
ترجمه، گردانیدن گفتار یا نوشتاری از زبانی به زبان دیگر؛ یا تحویل و تبدیل بیانی به بیان دیگر برای روشن‌تر کردن مفهوم سخن است. در این مقاله سیر تاریخی ترجمه متون مکتوب، از آغاز ظهور فرهنگ اسلامی، به زبانهای قلمرو اسلام، و از این زبانها به زبانهای اقوام و سرزمینهای دیگر بررسی شده است.
فهرست:
عنوان صفحه
.I مفهوم لغوی و اصطلاحی ترجمه 16
.II نخستین ترجمه ها به عربی 17
.III ترجمه از سنسکریت و پهلوی به عربی 24
.IV ترجمه از عربی به عبری 33
.V ترجمه از عربی و فارسی به یونانی 34
.VI ترجمه از عربی به لاتینی و دیگر زبانهای اروپایی 36
.VII ترجمه از عربی و فارسی به ترکی شرقی 45
.VIII ترجمه به ترکی در آسیای صغیر و قلمرو عثمانی 47
.IX ترجمه از فارسی به زبانهای اروپایی 51
.X ترجمه از فارسی به اردو 54
.XI ترجمه از زبانهای اروپایی به فارسی 56
.XII ترجمه از انگلیسی به فارسی 59
.XIII ترجمه در آسیای جنوب شرقی 68
.I مفهوم لغوی و اصطلاحی ترجمه
ریشه رباعی "ترجم" وام‌گرفته از زبان آرامی است؛ وجه وصفی آن "ترجمان"، نه تنها در ریشه، بلکه در ریخت نیز آرامی است و مستقیماً از آن زبان گرفته شده است (فرنکل، 280؛ برای ضبطهای سریانی تَرگمانا و تُرگْمُنا، نک‍ : کوستاز، 397). معنای کهن‌تر واژه در آرامی بلند سخن گفتن است (گزنیوس، 1076) و چنین می‌نماید که در فرآیند نقل استلزامی، به معنای مفهوم سخن گفتن، و در فرآیند تضییق معنایی، به معنای مفهوم گفتن سخن نامفهوم، یا برگرداندن به زبانی دیگر به کار رفته است. مهم‌ترین کاربرد تاریخی این ریشه در پیش از اسلام، برای ترجمه های آرامی کتاب مقدس است که "تَرگوم" خوانده می‌شد.
کاربردهای مربوط به آغاز عصر اسلامی نشان می‌دهد که واژه ترجمان به معنای عام مترجم در میان عرب معمول بوده، و نمونه هایی از آن در حدیث نبوی نشان داده شده است (مثلاً نک‍ ‍: بخاری، 2/512؛ مسلم، 2/703). در یک فرآیند استعار‌ی، از آن روی که گاه فهم قرآن با دشواری رو به رو ست و نیاز به بیان کننده دارد، از همان عصر صحابه، تعبیر ترجمان قرآن برای مفسر به کار رفته است، بدون اینکه انتقال از زبانی به زبانی ملحوظ باشد
بدین ترتیب معنای ثانوی ترجمان، یعنی سخن گوینده از سوی کسی، یا بیان کننده سخن کسی شکل گرفته است. نمونه های محدودی از کاربرد مصدر ترجمه در این معنا را دست کم تا سده 5ق می‌توان سراغ گرفت، اما در دوره های بعد، به فراموشی سپرده شده است(نک‍ : مبرد، 2/89؛ طبری، 1/452، 454؛ ابن ‌حبان، 5/522؛ جرجانی، 201؛ غزالی، 1/89). در عنوان کتابی تألیف ابوعدنان سلمی، با ضبط "غریب الحدیث و ترجمته"، از ترجمه تبیین و تفسیر اراده شده است (ابن‌ ندیم، 51).
درگامی پسین، باید به ساخت‌ معنای "بسط سخن" اشاره کرد که به نظر می‌رسد در عصر تدوین برپایه معنای ثانوی ترجمان ساخته شده است. ترجمه به معنای "بسط سخن" در نمونه هایی از اوایل سده 3ق به بعد دیده می‌شود و در عموم آنها، ناظر به مبحثهای بسط داده شده در یک کتاب است. در این کاربرد ترجمه، تقریباً معنای فصل از یک کتاب را دارد (مثلاً نک‍ : شافعی، 1/145، 178، جم‍ ؛ ابن‌ خلاد، 330، 332، جم‍ ؛ طبرانی، 3/360، 363، جم‍ ‌). در مواردی محدودتر کاربرد آن به معنای مبحثی و بابی از یک دانش دیده می‌شود (مثلاً نک‍ : حاکم، 4/295). در مواردی نیز کاربرد آن به معنای جزء و کراسه‌ای از کتاب قابل مشاهده است (مثلاً نک‍ : خطیب، 2/9، 11/255).
با ساخت یافتن اصطلاحاتی دیگر ناظر به اجزاء یک تدوین مانند کتاب، فصل و باب، کاربرد ترجمه در این معنا پس از سده 4ق، روی به ندرت نهاده است (موارد نادر، مانند: ابونعیم، المسند المستخرج، 3/325، مسند ابی حنیفة، 68؛ ابن خلدون، 1/462). گاه تعبیر "ترجمة الباب" نیز به کار رفته است (بیهقی، 4/ 208، 228، جم‍ (.

یکی از زمینه ها برای ادامه کاربرد ترجمه به معنای مبحثی از یک کتاب، در آنجاست که امکان به کارگیری اصطلاحاتی چون فصل و باب وجود نداشته است. شاخص‌ترین مورد، درباره کتب رجالی است که بخشی کوچک را به شرح حال هر فرد اختصاص داده‌اند و می‌توان در ارجاع به آن بخش، از تعبیر ترجمه بهره گرفت. در نوشته های مربوط به سده 4ق، چنین ارجاعاتی آغاز شده (مثلاً نک‍ ‍: ابن ابی حاتم، 1(2)/288، 2(1)/320)، و از سده 5ق، روی به کثرت نهاده است (بیهقی، 2/ 29؛ ابونعیم، حلیة...،7/159، جم‍ ، تمام، 32‌).
همین کاربرد، زمینه آن بوده است تا از همان سده 4ق، به تدریج ترجمه به معنای آنچه مربوط به یک فرد می‌شود، موضوعیت یابد. در سده 5ق، اصطلاح "ترتیب بر اساس تراجم" در مسندنویسی اهل سنت به کار گرفته شد و مقصود از آن، شماری از مسانید بود که احادیث را نه تنها بر اساس صحابه، بلکه بر اساس راویان از صحابه، و با اختصاص دادن هر بخش به روایت یک تابعی از صحابی، طبقه‌بندی کرده بودند (نک‍‌ : ذهبی، 16/84، به نقل از حاکم) و این سبک و این اصطلاح در سده های بعد، همچنان در میان محدثان رواج محدود خود را حفظ کرد (نک‍ ‍: ضیاء مقدسی، 1/210، 367، جم‍ ؛ ابن جماعه، 110).
مسیر دیگر برای "آنچه مربوط به یک فرد می‌شود"، تخصیص معنایی ترجمه به "شرح حال" بود؛ این کاربرد از سده های میانی چنان گسترش یافت که به رایج‌ترین تعبیر برای شرح حال تبدیل شد و همواره یکی از شایع‌ترین معانی تاریخی ترجمه بود (برای نمونه ها، نک‍ : ذهبی، 1/53، جم‍ ؛ ابن‌ کثیر، 6/251؛ ابن حجر، 1/2؛ ابن قطلوبغا، عنوان اثر).
در پایان باید به معنای کم شناخته دیگری از ترجمه اشاره کرد. از سده 3ق، ظاهراً با تعمیم رابطه دال و مدلولی ترجمه و "مترجَم "، ترجمه به معنای "عنوان" نیز به کار رفته، و به طور خاص، برای عناوین کتب کاربرد یافته است (نک‍ : مسعودی، 1/21، 23، جم‍ ؛ ابن ندیم، 83، 378؛ نجاشی، 143، 216، 324، 329؛ حتى ناظر به نویسنده، نک‍ ‍: جاحظ، المحاسن...، 3؛ ناظر به عمل تألیف، نک‍ : غزالی، 1/104). تعبیر ترجمه به ندرت برای عنوان بابها نیز به کار رفته، و به همین‌ معنا، دهلوی، بر "تراجم ابواب" الصحیح بخاری شرح نوشته است (نک‍ : سراسر اثر).
در بازگشت به مأنوس‌ترین معنای ترجمه، یعنی برگرداندن از زبانی به زبان دیگر، باید گفت پس از نهضت ترجمه و رونق گرفتن ترجمه متون در جهان اسلام، در کنار تعبیر ترجمه که معنایی عام داشت، تعبیرهایی اخص به کار گرفته شد که ناظر به ترجمه متون بود (مثلاً نک‍ : ابن ندیم، 126، 132، 225، 304-305). البته تعبیر ترجمه که از پیش‌تر نیز بدین معنا به کار می‌رفت، در سایه اصطلاح نقل حتى در باب ترجمه متون، به حاشیه رانده نشد (نک‍ : جاحظ، البیان...، 1/173؛ ابن ‌ندیم، 347، جم‍ ‌). تعبیر تفسیر به معنای ترجمه را نیز می‌توان در مواردی بازیافت و به خصوص نمونه های آن درباره ترجمه های قرآن، دیده شده است (نک‍ ‍: ه‍ د، ترجمه قرآن).
مآخذ: ابن ‌ابی حاتم، عبدالرحمان، الجرح و التعدیل، حیدرآباد دکن، 1371ق/1952م بب‍ ؛ ابن ‌ابی شیبه، عبدالله، المصنف، به کوشش کمال یوسف حوت، ریاض، 1409ق؛ ابن جماعه، محمد، المنهل الروی، به کوشش محیی‌الدین عبدالرحمان رمضان، دمشق، 1406ق/1986م؛ ابن‌ حبان، محمد، الصحیح، به کوشش شعیب ارنؤوط، بیروت، 1414ق؛ ابن‌ حجر عسقلانی، احمد، الدرر الکامنة، به کوشش عبدالمعید خان، حیدرآباد دکن، 1396ق/1976م؛ ابن خلاد رامهرمزی، حسن، المحدث الفاصل، به‌کوشش محمد عجاج خطیب، بیروت، 1404ق؛ ابن ‌خلدون، مقدمة، بیـروت، 1984م؛ ابن سعـد، محمد، الطبقات الکبـرى، بیروت، دارصادر؛ ابن قطلوبغا، قاسم، تاج التراجم، بغداد، 1962م؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، به کوشش شوقی ضیف، بیروت، 1403ق؛ ابن ندیم، الفهرست؛ ابونعیم اصفهانی، احمد، حلیة الاولیاء، قاهره، 1351ق/1932 م؛ همو، مسند ابی‌حنیفة، به کوشش نظر محمد فاریابی، ریاض، 1415ق؛ همو، المسند المستخرج على صحیح مسلم، به کوشش محمد حسن شافعی، بیروت، 1996م؛ بخاری، محمد، الصحیح، به کوشش مصطفى دیب البغا، بیروت، 1407ق/1987م؛ بیهقی، احمد، السنن الکبرى، به کوشش محمد عبدالقادر عطا، مکه، 1414ق/1994م؛ تمام دمشقی، مسند المقلین ( المنتقی)، به کوشش مجدی فتحی سید، قاهره، 1989م؛ جاحظ ، عمرو، البیان و التبیین، به کوشش فوزی عطوی، بیروت، دارصعب، 1968م؛ همو، المحاسن و الاضداد، بیروت، مکتبة العرفان؛ جرجانی، عبدالقاهر، دلائل الاعجاز، به کوشش محمد تنجی، بیروت، 1995م؛ حاکم نیشابوری، محمد، المستدرک علی الصحیحین، به کوشش مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت، 1411ق/1990م؛ خطیب، بغدادی، احمد، تاریخ بغداد، قاهره، 1349ق؛ دهلوی، ولی‌الله، شرح تراجم ابواب صحیح البخاری، حیدرآباد دکن، 1368ق/1949م؛ ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت، 1405/1985م؛ رسائل اخوان الصفا، به کوشش خیرالدین زرکلی، قاهره، 1347ق/1928م؛ شافعی، محمد، الام، بیروت، دارالمعرفه؛ ضیاء مقدسی، محمد، الاحادیث المختارة، به کوشش عبدالملک عبدالله دهیش، مکه، 1410ق؛ طبرانی، سلیمان، المعجم الاوسط، به کوشش طارق بن عوض‌الله بن محمد و عبدالمحسن بن ابراهیم حسینی، قاهره، 1415ق؛ طبری، التفسیر، بیروت، 1405ق؛ غزالی، محمد، احیاء علوم الدین، بیروت، دارالمعرفه؛ مبرد، محمد، الکامل، به کوشش محمد ابوالفضل ابراهیم و سید شحاته، قاهره، دارنهضة؛ مسعودی، علی، مروج الذهب، به کوشش یوسف اسعد داغر، بیروت، 1385ق/1966م؛ مسلم بن حجاج، الصحیح، به کوشش محمد فؤاد عبدالباقی، قاهره، 1955م؛ نجاشی، احمد، الرجال، به کوشش موسى شبیری زنجانی، قم، 1407ق؛ نهج‌البلاغة؛ نیز:
Costaz, L., Dictionnaire syriaque-français, Beirut, 1986; Fränkel, S., Die aramäischen Fremdwörter im Arabischen, Leiden, 1886; Gesenius, W., A Hebrew and English Lexicon of the Old Testament, tr. E. Robinson, ed. F. A. Brown, Oxford, 1955.
احمدپاکتچی

II نخستین ترجمه ها به عربی
در تاریخ ترجمه، گذشته از روایاتی که درباره ترجمه آثاری در کیمیا، احکام نجوم و پزشکی در ثلث آخر سده 1ق به دست ما رسیده است و مستقیماً به موضوع مربوط می‌شوند، باید به گزارشهای هرچند کوتاه و گاه مبهم برخی منابع کهن درباره توجه مسلمانان (یا به عبارت دقیق‌تر: اعراب) به علومی چون پزشکی، کیمیا و نجوم و به ویژه آثاری که گویند در این روزگار تصنیف شده است، توجه کرد. اگر گزارشهای جاحظ، ابن ندیم و دیگران درباره توجه خالد بن یزید بن معاویه به علوم و نگارش آثاری در این زمینه در روزگار وی بهره‌ای از واقعیت داشته باشد، به ناچار باید پذیرفت که گونه‌ای از فرایند انتقال دانسته1‌های یونانی، ایرانی و هندی به جهان اسلام ــ حتى اگر نتـوان آنها را به هر دلیلـی دانـش2 (یـا علم) نـامیـد ــ در این روزگار در جریان بوده است، زیرا این علوم تا آن روزگار در میان اعراب سابقه نداشت (درباره میزان آگاهی اعراب از پزشکی، نک‍ : ه‍ ‌د، 13/641-642؛ درباره آگاهی آنان از سایر علوم، نک‍ : ه‍ ‌د، نجوم، ریاضیات، کیمیا) و آنان به ناچار این دانستنیها را از حوزه های فرهنگی کهن ایران، مصر و حران کسب کرده بودند که در این سالها تحت سیطره آنان درآمده بود. ناگفته پیدا ست که در فرایند انتقال این دانسته ها به حوزه فرهنگ عربی، کسانی دست داشته‌اند که به جز عربی، دست کم یک زبان دیگر (سریانی، یونانی یا پهلوی) می‌دانسته‌اند و برای انتقال این دانسته ها از زبان اصلی به این زبان، گونه‌ای " ترجمه"، هرچند به صورت شفاهی و در ابتدایی ترین شکل، در کار بوده است. اگر از این دیدگاه به تاریخ ترجمه بنگریم، بحث درباره اصالت تألیفات منسوب به خالد بن یزید و نیز تألیفات پزشکی ماسرجویه یهودی و تیاذوق به همان اندازه ترجمه های منسوب به این روزگار اهمیت خواهند داشت.
1. knowledge 2. science 3. Jabir... 4. "The Antiquity…" 5. Die Nature… 6. "Ңālid…"
7. GAS. 8. "Alchemy"...
ترجمه به عربی در روزگار امویان: چنان که خواهیم گفت، در منابع کهن، نخستین ترجمه های جهان اسلام به سالهای آغازین خلافت شاخه مروانی امویان منسوب شده است؛ اما در 1910م هنری استاپلتن و رزق الله عزو با استناد به عبارتی که در پایان دست‌نویسی بسیار متأخر از روایت عربی 6 کتاب منسوب به زوسیموس (کیمیاگر یونانی‌مآب مصری سده 4 یا 5م) آمده بود، با تردید از احتمال ترجمه این کتاب به عربی در ربیع الآخر 38 سخن گفتند (نک‍: استاپلتن و عزو، 67, 88). استاپلتن در 1953م نیز هنگام رد نظر کراوس ("جابر...3"، II/297 )درباره جعلی بودن ترجمه‌ای منسوب به روزگار خالد، ترجمه در روزگار معاویه را مسلم فرض کرد ("قدمت...4"، 7). پژوهشگران تاریخ شیمی این دیدگاه را چندان شایسته توجه ندانسته‌اند و تنها شمار اندکـی از آنان چون اولمان (نک‍ : "طبیعیات...5"، 152، "خالد...6"، 182، که پذیرش این تاریخ توسط کونیچ را نشانه خوش بینی او می‌داند) و دانلپ (ص 64-65) در نادرستی این نظریه چند سطری نوشته‌اند؛ اما سزگین که در"تاریخ نگارشهای عربی7" همواره با ساده انگاری بیش از اندازه هر قرینه ناچیزی را که از قدمت بیشتر اعراب در توجه به علوم و ترجمه آثار علمی نشان داشته باشد، پذیرفته، در این مورد نیز، حتى با قاطعیتی بیش از یابندگان دست نویس، بر درستی این نظریه پافشاری کرده است (GAS, IV/19, 74-75). در حالی که جُنگ دربر دارنده این رساله به گفته خود سزگین (همان، (V/417 در سده 11ق (و البته طبق نظر استاپلتن و عزو، 57، در سده 9ق) کتابت شده است و در پذیرش چنین تاریخ کهنی نمی‌توان به نسخه‌ای این‌سان متأخر استناد کرد. البته سزگین نقل قول جابر بن حیان از علی (ع) درباره کیمیا را نشانه وجود برخی اطلاعات درباره کیمیا در میان فرهیختگان عرب و قرینه‌ای مناسب برای پذیرش ترجمه آثار زوسیموس در 38ق می‌داند (GAS, IV/22؛ نیز نک‍ : روسکا، "کیمیا...8"، 36، که‌ اشاره‌ای گذرا و انکارآمیز به آگاهی علی(ع) از مباحث کیمیا دارد).
جابر بن حیان در کتاب الامامه (و نیز کتاب الحجر که این یکی به دست ما رسیده) به‌نقل از "خطبه بیان" منسوب به علی(ع) آورده است که از وی درباره "وجود کیمیا" پرسیدند و ایشان نیز افزون بر تأیید وجود چنین علمی برخی دانسته های خود از این علم را بر یاران و فرزند خود آشکار ساخت (جابر، "کتاب الحجر"، 22). اما در متنی که امروزه از نهج البلاغه در دست داریم، نه این خطبه و نه حتى واژه کیمیا نیامده است. البته سزگین می‌توانست در تقویت نظریه خود به شواهد دیگری نیز استناد کند؛ از جمله آنکه رشید ابن زبیر (سده 5ق) نیز در روایتی جالب و افسانه‌وار، آورده است که خاقان چین کتابی مشتمل بر رازهای علوم مختلف را چون تحفه‌ای گران‌بها برای معاویه فرستاد. این کتاب بعدها به خالد بن یزید رسید و او به مدد مطالب آن در "الصنعة" (درباره کاربرد اصطلاحی این واژه و تفاوت احتمالی آن با کیمیا، نک‍ : ه‍ ‌م) و جز آن کارهای شگرف کرد (ص 9-10).
اما چنیـن می‌نماید که برای اثبات وجود ترجمه آثاری در باب کیمیا به شواهد و قراین بیشتری نیاز باشـد. در اینجا باید از گزارش جالب توجه مسعودی نیز یاد شود. به گفته وی، معاویه بنا بر عادت تا پاسی از شب می‌خوابید و سپس برمی‌خاست تا کتابدارانش کتابهایی درباره سیاستها، جنگها و نیرنگهای سلاطین برایش بخوانند (3/222؛ نیز عش، 12-13). اگـر روایت مسعودی را درست انگـاریم، با توجه به اینکـه زبان اصلـی داستانهایی این چنیـن، بیشتر پهلوی و در غیر این صورت سریانی یا یونانی بوده است، می‌توان گفت که خوانندگان این روایات یا ترجمه عربی آنها را در دست داشته‌اند، یا به احتمال بیشتر آنها را به صورت هم‌زمان به عربی ترجمه می‌کرده‌اند.
پرداختن خالد بن یزید به علوم، به ویژه کیمیا، نجوم (قاعدتاً احکام نجوم) و پزشکی و ترجمه برخی آثار علمی به عربی در روزگار وی، نکته‌ای است که در برخی منابع متقدم و نیز آثار بسیاری از پژوهشگران معاصر بدان اشاره شده است (مثلاً، رایتسنشتاین، 67-73؛ مکنسن، 52-56؛ گرونباوم، 31). منابع کهنی را که بدین موضوع پرداخته‌اند، می‌توان به 3 دسته تقسیم کرد. در برخی منابع تنها به توجه خالد به علوم (بیشتر کیمیا) و گه‌گاه نام استادان وی اشاره شده است. در کتاب الراهب منسوب به جابر بن حیان، آمده است که خالد مِریانُس راهب "استادِ استادِ جابر" را نزد خود فرا خواند (ص529) . جابر در سر الاسرار نیز ابیاتی درباره کیمیا از خالد نقل کرده است (نک‍ : کراوس، "جابر"، II/137). بلاذری (1(4)/ 359-360) از توجه خالد به کیمیا، نجوم و علوم دیگر، ابوالفرج اصفهانی(17/347) از برباد رفتن زندگی و فرمانروایی خالد به سبب اشتغال به کیمیا، و مسعودی نیز به پیشگامی خالد در این فن اشاره، و 3 بیت با مضمون کیمیایی از او نقل کرده است (5/ 159). بیرونی او را نخستین فیلسوف اسلام نامیده، و افزوده است که "حتى گویند که دانش خود را از آنچه دانیال از غار گنج بیرون کشیده بود، به دست آورده است" ( الآثار...، 302). اما در منابع گروه دوم ــ که تنها آثار جاحظ را دربر دارد ــ از خالد به عنوان مترجم آثار علمی، و در منابع گروه سوم، از جمله الفهرست ابن ندیم، از وی به عنوان حامی مترجمان و نیز نگارنده آثاری در کیمیا یاد شده است. به گفته جاحظ، خالد نخستین کسی بود که آثاری در نجوم، پزشکی و کیمیا به عربی ترجمه کرد ( البیان...، 1/ 328). همو هنگامی که هم سطحی مترجم و مؤلف را برای درستی ترجمه لازم می‌شمارد، پس از مقایسه شماری از مؤلفان یونانی با مترجمان آثارشان می‌پرسد: "... و کجا خالد با افلاطون برابر است" ( الحیوان، 1/76) که تلویحاً به ترجمه اثری از افلاطون (یا دست کم اثری فلسفی) توسط خالد اشاره دارد. اما ابن ندیم ضمن آوردن جملاتی بسیار شبیه به عبارات البیان و التبین، به جای عبارت "کان اول من تَرْجَمَ کتب النجوم و الطب و الکیمیاء" عبارت "هو اول من تُرجِمَ له کتب الطب و النجوم و کتب الکیمیاء" را آورده است (ص 354) که در این صورت معنی سخن به کلی دگرگون می‌شود. تفاوت دو عبارت مذکور در البیان و التبین و الفهرست را نمی‌توان به افتادن "له" در البیان یا افزوده شدن آن در الفهرست نسبت داد، زیرا ابن ندیم در دو جای دیگر نیز خالد را حامی مترجمان و نه مترجم نامیده است. وی در یکی از حکایات آغازین مقاله هفتم الفهرست آورده است که خالد فیلسوفان یونانی ساکن مصر را که عربی نیک می‌دانستند، فراخواند و به ترجمه آثاری در کیمیا (الصنعة) از یونانی و قبطی به عربی فرمان داد که این نخستین ترجمه از زبانی به زبان دیگر در جهان اسلام بود (ص242). وی در سیاهه مترجمان به عربی نیز از "اصطفن قدیم که آثاری در الصنعة و جز آن را برای خالد ترجمه کرد" یاد می‌کند (ص 244).
ابن ندیم همچنین تأکید می‌کند که برخی آثار کیمیایی خالد و از جمله دیوان اشعاری را که در این زمینه‌ سروده، دیده است (ص354؛ نیز: صاعد اندلسی، 213، که آثار خالد را نشانه فهم درخـور وی‌ در این علـوم ‌مـی‌داند). ابوالقـاسـم محمـدعراقـی ــ کیمیاگر سده 7ق ــ نیز از برخی ‌اشعار خالد (عراقی،34، 36، 43-50) و نیز مکالمات میان او و مریانس حکیم (همو، 27، 48) را نقل کرده است.
1. Arabische Alchemisten… 2. Tabula…
سزگین بر اساس مندرجات دست‌نویسهایی که هیچ یک زودتر از 905ق کتابت نشده است، ترجمه کتاب الاصنام منسوب به بلیناس، کتاب فی الشمس و القمر (یا کنز الکنوز یا رسالة قراطیس الحکیم)، و کتاب مهراریس الحکیم الى تلمیذه مروارید را از ترجمه های روزگار خالد می‌داند (GAS, IV/19, 25, 55-56, 82-83, 89, 105-106, 125). در دیباچه اثر منسوب به قراطس (= کراتس، احتمالاً همان کتاب "فرانیس السمائی" مذکور در الفهرست ابن ندیم، 354، سطر 16؛ قس "کتاب ‌قراطس..."،7، سطر 17: "اعلم یا قراطس‌السماوی ... "؛ نیز روسکا، "کیمیا"، 34؛ فوک، 122) به شهرت اثر در روزگار کنستانتین کبیر (ح 324م) و ترجمه آن (گویا از رومی = لاتینی) به عربی به خواست "امیری عرب" اشاره شده، و در انجام رساله نیز نام این امیر خالد بن یزید آمده است ("کتاب قراطس"، 1-2، 33؛ نیز هاشمی، 156). اما روسکا هنگام بررسی این اثر (نک‍ : "کیمیاگران عرب1"، 12-27)، کاربرد واژگانی چون مناره، منبر و محراب را در این متن ("کتاب قراطس..."،3، سطرهای 5، 12، 13)، با توجه به آنکه ساختمان مساجد در آن سالها نمی‌بایست چنین کامل می‌بوده، احتمال می‌دهد که کار ترجمه در فاصله اواخر سده 8 تا میانه سده 9م صورت گرفته باشد (روسکا، همان، 17, 27، "لوح... 2"، 51). در دست نویسی از تفسیر جلدکی (د 743ق) بر کتاب الاصنام بلیناس ( آلوارت، شم‍ 4188) نیز از ترجمه متن اصلی در روزگار خالد سخن به میان آمده که کراوس این دعوی را افسانه‌ای ادبی دانسته است (نک‍ : "جابر"، II/297؛ قس استاپلتن، "قدمت"، 7(.
استاپلتن و عزو (ص58-62, 85-86 )، و به پیروی از آنان سزگین، دست نوشته هایی بسیار متأخر (سده 11ق و پس از آن) و نامعتبر از آثار کیمیایی منسوب به خالد بن یزید و نیز از شخصی به نام ازدی "مصاحب خالد بن یزید"، تألیفات بسیاری برای این دو برشمرده‌اند (استاپلتن، "یادداشت...1"، 59-60، که البته در یکی بودن ازدی و جابر تردید کرده است، نیز "یادداشتهایی دیگر2"، 128-130، "قدمت"، 2-3,7-8؛ نیز نک‍ : GAS, IV/22-26, 120-127). دعوی نگارش آثاری در کیمیا توسط "ازدی، مصاحب خالد" آن چنان بی‌اساس است که هیچ یک از پژوهشگران برجسته زحمت رد آن را به خود نداده‌اند، زیرا در هیچ مأخذ معتبری، از این شخص ذکری به میان نیامده است و این شخصیت را باید برساخته کاتب جُنگ شماره 102 پزشکی کتابخانه سالار جنگ (از سده 11ق) دانست که نسخه منحصر به فرد هر 4 کتاب منسوب به ازدی را دربر دارد. روسکا در بسیاری از آثار خود (به‌ویژه "کیمیاگران ‌عرب"، 31ff.، نیز "نوشادر...3"، 9-10, 20، "کیمیای عربی4"، 432-433، "درباره ...5"،104-105 ، "کیمیا"، 35-36) با استناد به‌ برخی مطالب مذکور در آثار منسوب به خالد، آنها را مجعول و همچون ترجمه های منسوب به روزگار وی، متعلق به سده های بعدی، و حکایات مربوط به توجه خالد به ترجمه و تألیف آثار علمی را یک افسانه می‌داند. امروزه اغلب پژوهشگران برجسته تاریخ شیمی دیدگاه روسکا را پذیرفته‌اند (مثلاً رزنتال، 16؛ نیز برگشترِسر، 921-922؛ پلسنر، 176-180) و به ویژه اولمان در مقاله‌ای مفصل ضمن بررسی منابع این موضوع، بر درستی دیدگاه روسکا تأکید کرده است ("خالد"، 181-218؛ نیز گوتاس، 24).
در پایان باید گفت گرچه ترجمه ها و تألیفات منسوب به روزگار خالد همگی در سده های بعدی فراهم آمده‌اند، اما، برخلاف نتیجه ‌گیری بیشتر پژوهشگران اروپایی، این نکته نمی‌تواند دلیلی موجه بر انکار روایت توجه خالد به علوم تلقی گردد. در واقع، دلایل روسکا تنها می‌تواند حاکی از آن باشد که از آنچه ‌گفته‌اند در روزگار خالد تألیف‌ یا ترجمه شده، چیزی ‌به ‌دست ما نرسیده است.
در همین روزگار پزشکی ایرانی از مردم بصره به نام ماسرجویه، که یهودی و سریانی زبان بود (بسیاری از پژوهشگران غربی همچون: اشتاین‌اشنایدر، 428-430,433؛ مایرهوف، "درباره انتقال...6"، 22، "پزشکان...7"، 435-437؛ الگود، 99-101؛ او را با پزشک مسیحی هم‌زبان و هم نام وی، ماسرجویه جندی‌شاپوری که یک سده بعد می‌زیسته، اشتباه گرفته‌اند) کناش اهرن القس (احتمالاً از سده 6م) را به واسطه ترجمه‌ای سریانی، به عربی ترجمه کرد و دو مقاله نیز به 30 مقاله روایت اصلی افزود. به گفته ابـن جلجل ــ نخستین راوی چگونگـی ترجمه این اثـر ــ "تفسیر عربـی" این کناش که در روزگار مروانیان به انجام رسیده بود، تا مدتها در کتابخانه خلفای مروانی از دسترس مردم دور بود تا آنکه عمر بن عبدالعزیز (حک‍ 99-101ق) آن را یافت و پس از اندیشه بسیار، سرانجام این کناش را در دسترس دیگران قرار داد! (ابن ندیم، 297؛ ابن جلجل، 61؛ ابن ابی اصیبعه، 1/ 109، 163-164، 204؛ نیز: قفطی، 80، 324-326؛ قس: تمیمی، 98، که بر آن است که اهرن این کناش را به سریانی نوشته، و شاگردش ماسرجویه! آن را به عربی درآورده؛ در صورتی که ماسرجویه دست کم 150 سال پس از اهرن می‌زیسته است). دسترسی به بخش قابل توجهی از ترجمه ماسرجویه و دو مقاله تألیفی وی را مدیون استنادهای پرشمار رازی هستیم که همواره از ماسرجویه با عنوان "الیهودی" یاد کرده است (مثلاً: نک‍ : 1/55، 90، 234، 3/16، 68، 189، 203، 258، 10/ 99، 19/253).
با توجه به آنچه گفته شد. ترجمه ماسرجویه بصری از کناش اهرن را می‌توان نخستین ترجمه اثری علمی، و دو مقاله افزوده شده به این اثر را نیز نخستین تصنیف علمی جهان اسلام دانست. زیرا خالد، حتى به فرض درستی روایات مربوط به او، پس از آنکه دستش از خلافت کوتاه شد (یعنی به خلافت رسیدن عبدالملک بن مروان)، تازه به فکر علم‌آموزی افتاد. و از سوی دیگر از عبارات ابن جلجل به خوبی می‌توان دریافت که ماسرجویه در نخستین سالهای دولت مروانی (و البته نه الزاماً در دوره کوتاه خلافت خود مروان) به ترجمه کناش اهرن مشغول بوده است و محققانی چون مایرهوف و الگود (همانجاها) که ماسرجویه را معاصر عمر بن عبدالعزیز دانسته‌اند، ظاهراً سخن ابن جلجل و دیگر تاریخ‌نگاران را درست درنیافته‌اند.
1. "Note on…" 2. "Further Notes… "3. "Sal ammoniacus…" 4. "Arabische Alchemie" 5. "Zu E. J. Holmyards…" 6. "On the Transmission…" 7. "Mediaeval…" 8. Die Medizin… 9. Archigenes
در همین سالها پزشکی مسیحی به نام تیاذوق که شاید نام اصلی وی تئودوکوس، و زبان مادری وی یونانی بود (مایرهوف، "پزشکان"، 437؛ الگود، 68؛ اولمان، "پزشکی...8"، 22) ، به خدمت حجاج بن یوسف (د 95ق) درآمد (نک‍: ابن قتیبه، 3/ 270، 276-277؛ برای تفصیل، نک‍: ه‍ ‌د، تیاذوق). این پزشک قاعدتاً بر آموزه های پزشکی یونانی (مستقیماً یا به واسطه سریانی) متکی بود و گفته‌اند که در تشخیص بیماری از روی نبض، خویشتن را پیرو ارخیجانس9 (نیمه نخست سده 1م) می‌دانست (ابوسعید، 60-61؛ نیز نک‍ : کلاین فرانکه، 32). وی رساله‌ای درباره داروهای جایگزین (ابدال ادویه)، و دست کم 3 اثر دیگر، از جمله کناشی درباره پزشکی نوشت (ابن ابی اصیبعه، 1/121-123؛ قفطی، 108؛ نیز لکلر، I/82) که رازی بارها بدانها استناد کرده است (مثلاً 1/31، 8/ 129). این آثار به هر زبانی که تألیف شده باشد، بر انتقال پزشکی یونانی به جهان اسلام تأثیر داشته است.
از ترجمه های منسوب به سده نخست که بگذریم، نالینو نیز در 1909م دست‌نویسی متأخر از کتابی منسوب به هرمس را در کتابخانه آمبروزیانا یافت (نک‍ : آمبروزیانا، II/166-167، شم‍ C86(i)؛ گریفینی، 110) که در پایان آن تاریخ ترجمه ذیقعده 125 آمده است. نالینو این اثر را به عنوان عرض مفتاح النجوم معرفی کرد (ص142-143). ابن ندیم از "عرض مفتاح النجوم الاول" و "طول مفتاح النجوم الثانی" به عنوان دو کتاب هرمس یاد می‌کند (ص 267)؛ اما از دست‌نویس آمبروزیانا چنین برمی‌آید که این دو نام، عناوین کتابهای اول و دوم کتابی مفصل‌تر به نام کتاب هرمس علی منقلب سنی العالم و ما فیه من القضاء بوده است (نک‍ : گریفینی، 114)؛ این دست‌نویس نیز که در 1071ق کتابت ‌شده، مجموعه‌ای است کم اعتبار از آثار غالباً مجعول منسوب به حکمایی چون جاماسب، هرمس و دیگران (همو، 110, 115؛ آمبروزیانا، همانجا؛ نیز مکنسن، 57)، و چه بسا کاتب برای افزودن بر بهای نسخه، تاریخی بسیار کهن برای متن عربی ساخته باشد.
ترجمه از برآمدن عباسیان تا تشکیل مکتب حنین: در این روزگار ابن مقفع (مق‍ 143ق) آثاری درباره امثال و حکم و اخلاق عملی را به عربی درآورد و اندرزنامه رسالة الصحابة را خطاب به منصور عباسی نوشت (نک‍ : ه‍ ‌د، 4/674-676) که قاعدتاً از آثار مشابهی که به زبان پهلوی در دست بود، تأثیر بسیار گرفته بود. در منابع کهن ترجمه یا تحریر عربی 3 کتاب قاطیغوریاس (مقولات)، فریارمانیس (بار ارمیناس یا کتاب العبارة) و انالوطولیقا ( قیاس)، از آثار منطقی ارسطو، و نیز ایساغوجی فرفوریوس را نیز به ابن مقفع نسبت داده‌اند (مثلاً ابن ندیم، 248-249؛ نیز جاحظ، الحیوان، 1/76، که تنها از او به‌ عنوان مترجم آثار ارسطو یاد می‌کند)؛ کراوس به‌رغم تأکید منابع‌ کهن و با استناد به‌دست‌نویسی از مجموعه این 4‌ ترجمه در کتابخانه ‌سن ژوزف بیروت، مترجم این رسالات را فرزند وی، محمد بن‌ عبدالله بن ‌مقفع دانسته است ("درباره...1"، 4-6؛ نیز میه‌لی،70). اما دانش پژوه (ص3، 73-76) و زریاب (نک‍ : ه‍ ‌د، 4/676) به‌رغم تکرار همین عبارت در نسخه های دیگر، بر آن‌اند که کاتبان "ابومحمد عبدالله" را به خطا "محمد بن عبدالله" آورده‌اند. به‌ گفته زریاب این ترجمه را می‌توان نخستین ترجمه عربی آثار منطقی در جهان اسلام دانست و به همین مناسبت، از نظر زبان و کاربرد اصطلاحی واژگان، با ترجمه های بعدی تفاوت بسیار دارد(همانجا).

منصور همچنین نخستین خلیفه‌ای بود که منجمان را به خود نزدیک ساخت. منجم او نوبخت ایرانی، بزرگ خاندان نوبختی بود (مسعودی، 5/211). حاجی خلیفه (5/34-35) نگارش کتابی در احکام نجوم را به نوبخت نسبت داده است و عباس اقبال آشتیانی با توجه به اینکه ابن ندیم(ص244) بیشتر خاندان نوبخت را (البته بدون اشاره به نام شخصی خاص) در زمره مترجمان پهلوی به عربی یاد کرده، بر آن است که شاید این کتاب ترجمه اثری پهلوی باشد (ص 10). منصور در 148ق نیز جورجِس بن جبرائیل بن بُختیشوع، نخستین پزشک پرآوازه خاندان بختیشوع را به بغداد دعوت کرد (ابن مطران، 1/65؛ قفطی، 158؛ ابن ابی اصیبعه، 1/123) که او نیز برخی آثار پزشکی را از یونانی به عربی ترجمه کرد (ابن مطران، همانجا؛ ابن ابی اصیبعه، 1/123، 203).
1. "Zu Ibn al - Muqaffaª" 2. "The Fragments… Al - Fazari"
فَزاری و یعقوب بن طارِق، دو ستاره شناس مشهور روزگار منصور، در 154 یا 156ق/771یا 773 م در دربار این خلیفه با منجمی از ناحیه سِنْد دیدار کردند و چنان که از اشارات بیرونی برمی‌آید، این منجم مطالب بسیاری درباره نجوم هندی برای آنان بازگو کرد و آنان بر اساس سخنان وی آثاری را به زبان عربی فراهم آوردند (بیرونی، تحقیق...، 132، 351-356، التحلیل...، 120، 133-157، 177- 178، تمهید...، 27؛ قس: صاعد اندلسی، 216؛ نیز علی بن سلیمان، گ 95ب، که این حکایت را به عصر متوکل ربط داده است). اما به گفته ابن آدمی (ستار‌ه‌شناس مشهور ایرانی)، فزاری زیجی را که این منجم هندی به همراه آورده بود (بِرَهْمَسْپْهُط سِدّهانتَ، مهم‌ترین اثر سنت نجومی هند و نوشته بِرَهْمَگوپْته در 628م) به عربی درآورد (قفطی، 270). با توجه به اشارات متعدد بیرونی در اینکه منجم هندی مطالب را بر فزاری و یعقوب بن طارق املاء می‌کرده، تردیدی نیست، اما از طرفی بسیار بعید است که این املاء به زبان سنسکریت یا عربی بوده باشد؛ بلکه چنین می‌نماید که در این کار زبان پهلوی واسطه بوده است، زیرا دانستن زبان پهلوی برای منجمی از ناحیه سند چندان شگفت نمی‌نماید و از سوی دیگر فزاری، به رغم نَسب عربی خود، به شدت تحت تأثیر سنن علمی ایران بود؛ چندان که به گفته علی بن سلیمان هاشمی (منجم مسلمان سده 3ق) در کتاب علل الزیجات، فزاری برخی آثار خود را به پهلوی نوشت (گ 95 ب؛ نیز نالینو، 156-163). پینگری نیز به پیروی فزاری از سنت نجومی ایران و بهره‌گیری او از منابع فارسی (پهلوی) اشاره کرده است. فزاری همچنین برخی آراء منجمان ایرانی را که در آن روزگار به غلط به هرمس منسوب بوده‌اند، در آثار خود یاد کرده است (نک‍ : پینگری، "فزاری...2"، 103-105، "یعقوب...1"،98-97). یعقوب بن طارق نیز احتمالاً از نژاد ایرانی بود (زوتر، 12؛ سارتن، I/520).
برای ایجاد توافق میان اشارات بیرونی و سخنان صریح ابن آدمی می‌توان فرض کرد که این منجم هندی متن سنسکریت را به طور شفاهی به زبان پهلوی ترجمه می‌کرده است و سپس یعقوب بن طارق و فزاری سخنان وی را به عربی درمی‌آورده‌اند. گذشته از آنکه استفاده از زبان واسطه در ترجمه های اولیه همه مکاتب ترجمه، از جمله مکتب ترجمه حنین ابن اسحاق و مکتب ترجمه عربی به لاتینی اندلس (سده 12 م) و حتى در ترجمه های عربی به لاتینی سده 17م رایج بوده است (برای شواهد، نک‍ : همین مقاله: ترجمه از عربی به لاتینی و...). آنچه نالینو (ص 167)، از مقدمه ترجمه عبری کتاب بیرونی درباره علل زیج الخوارزمی ( ترجمه آبراهام بن عزرا) نقل کرده، می‌تواند مؤید این نظریه باشد. بسیاری از دیگر آثار هندی نیز به واسطه پهلوی به عربی ترجمه شدند که گاه به وجود روایت پهلوی شفاهی نیز تأکید شده است؛ از جمله کتاب سموم شاناق که پزشکی هندی به نام منکه آن را برای یحیی بن خالد بن برمک به "زبان فارسی" تفسیر (در اینجا به وضوح معادل ترجمه آزاد) کرد و ابوحاتم بلخی "متولی نقل آن به خط فارسی" شد(ابن ابی اصیبعه، 1/33). پیدا ست که این پزشک هندی خط پهلوی نمی‌دانسته، و طبعاً چنین شخصی تنها با زبان پهلوی روزمره و عامیانه (و نه علمی و ادبی) آشنایی داشته، و به همین سبب ابوحاتم بلخی وظیفه ویرایش و نگارش روایت ادبی سخنان وی را بر عهده داشته است. دیوید پینگری نیز احتمال ترجمه مستقیم آثار سنسکریت به عربی را بسیار ضعیف دانسته، و بر آن است که بسیاری از آنها به واسطه ترجمه های پهلوی اواخر دوره ساسانی به عربی ترجمه شده‌اند ("نجوم...2"، 242-243، "تأثیر یونان...3"، 37).
به هر حال روایت عربی زیج هندی که سِنْد هِنْد نام گرفت، بیش از دیگر آثار نجومی هند در دوره اسلامی رواج داشت. بیرونی همچنین از مذاکرات یعقوب بن طارق در 161ق با منجم هندی (همان ستاره شناس قبلی یا ستاره‌شناسی دیگر؟) یاد کرده که ظاهراً فزاری در آن شرکت نداشته است (تحقیق، 269، 297، 364، 397؛ نیز نالینو، 166-167). نگارش زیجی به نام "سند هند کبیر" نیز به فزاری منسوب است (ابن ندیم، 273؛ صاعد اندلسی، 155). اما به نظر می‌رسد که این اثر همان ترجمه بِرَهما سِدّهانتا، و در غیر این صورت سخت تحت تأثیر آن باشد. دیگر آثار یعقوب و فزاری نیز سخت تحت تأثیر نجوم هندی بود. در همین زمان یکی دیگر از زیجهای مشهور هندی موسوم به اَرْکنْد به عربی ترجمه شد که کیفیت نازل ترجمه، بیرونی را بر آن داشت که نزدیک 150 سال بعد بار دیگر آن را به عربی برگرداند (بیرونی، همان، 120-121، 346، 512، افراد المقال، 133، تمهید، 32؛ علی بن سلیمان، گ 93ب-94 آ؛ نیز کندی، 138).
1. "The Fragments… Yaªqūb Ibn… "2. "Astronomy…" 3. "The Greek…"
مسعودی همچنین به نقل از فردی به نام محمد بن علی عبدی خراسانی اخباری آورده است که منصور نخستین خلیفه‌ای بود که آثاری را از زبانهای یونانی، رومی (لاتینی) ، پهلوی (فارسی میانه) ، فارسی (دری) و سریانی برای او به عربی ترجمه کردند و در این میان آثاری چون اصول هندسه اقلیدس، المجسطی بطلمیوس، سندهند، ارثماطیقی نیکوماخس و نیز برخی آثار دیگر یونانی و پهلوی به عربی ترجمه شدند (مسعودی، 5/211). ابن خلدون نیز بر آن است که امپراتور بیزانس به درخواست منصور عباسی نسخه هایی از برخی آثار علمی یونانی و از جمله چند نسخه از اصول اقلیدس را به بغداد فرستاد و مسلمانان پس از مطالعه این آثار به آگاهی یافتن از دیگر آثار علمی یونانی مشتاق شدند (1/480). وی اندکی بعد و هنگام بحث درباره علم هندسه به ترجمه این کتاب به فرمان همین خلیفه تأکید کرده است(1/486؛ قس: ه‍ د، 9/672، که بدون توجه به سخن مسعودی، گزارش ابن خلدون را منحصر به فرد دانسته‌اند). شماری از پژوهشگران غربی و از جمله دیمیتری گوتاس، نیز کوشیده‌اند میان طرح دایره‌ای شهر بغداد و قرار گرفتن قصر منصور در مرکز آن از یک‌سو و ترجمه کتاب اصول اقلیدس از سوی دیگر ارتباط برقرار کنند. به زعم آنان این طرح نمادی از حکومت مرکزی و تسلط خلیفه بر همه چیز است. گوتاس چنین پنداشته که منصور بدون آگاهی از تعریف دایره (تعریف پانزدهم از کتاب اول اصول اقلیدس) نمی‌توانسته چنین طرحی بدهد و از آنجا نتیجه گرفته است: "منصور آنچه را که سفارش داده بود ترجمه کنند، خوانده بود، یا دیگران خوانده بودند و درباره آن با او سخن گفته بودند"(ص 52). اما این خاصیت دایره را حتى هر صنعتگر تازه‌کاری، بی‌نیاز از مطالعه اصول اقلیدس به هر زبان، می‌دانسته است. از سوی دیگر باید معلوم شود که چرا ابن ندیم نه تنها هنگام برشمردن ترجمه های اصول اقلیدس کمترین اشاره‌ای به ترجمه آن در روزگار منصور عباسی ندارد، بلکه هنگام معرفی المجسطی بطلمیوس، یحیی بن خالد برمکی را نخستین کسی می‌داند که به ترجمه آن توجه کرد (نک‍ : ص 267؛ نیز قفطی، 97). گذشته از این، از آنجا که نجوم دوره اسلامی دست کم تا پایان سده 2ق کاملاً تحت تأثیر سنت نجومی هند و ایران بود (نک‍ : ه‍ ‌د، نجوم؛ نیز کرامتی، کارنامه...، 36-40) و سنت نجومی یونان از سده 3ق به تدریج جای‌گزین این دو شد، می‌توان دریافت که مسلمانان سالها پس از آگاهی از نجوم هندی با آثار کلاسیک نجوم یونانی (همچون المجسطی بطلمیوس و قانون تئون) آشنا شده‌اند.
از آثاری که در روزگار مهدی عباسی(حک‍ ‍ 158- 168ق) به عربی درآمده است، آگاهی چندانی نداریم؛ اما گوتاس، در بحثی مفصل درباره ترجمه کتاب جدل ارسطو، بر آن است که این کتاب به فرمان مهدی به عربی درآمده است (ص 61-62؛ قس: کراوس، "درباره"، 12، که نام این خلیفه را هارون حدس زده است ). به ویژه آنکه مسعودی در ادامه نقل قول از محمد بن علی خراسانی آورده است که مهدی برای ‌مقابله با گسترش سریع آثار مانویان و دیگر زندیقان که از فارسی و پهلوی به عربی ترجمه شده بود، به دانشوران اهل جدل فرمان داد که آثاری بر ضد آنان بنویسند (5/212).
روزگار پرآشوب خلافت مهدی و دوران کوتاه زمامداری هادی، وقفه‌ای هر چند کوتاه در شکل گیری نهضت ترجمه پدید آورد. اما در روزگار هارون (حک‍ 170-193ق)، توجه دولت‌مردان به امر ترجمه، به موازات افزایش بیش از پیش قدرت کارگزاران ایرانی، به ویژه برمکیان افزایش یافت. در این روزگار حجاج بن یوسف بن مطر اصول اقلیدس را به عربی درآورد. این ترجمه ظاهراً چندان مقبول نبود و خود حجاج در روزگار مأمون بار دیگر به ترجمه آن همت گماشت ( ترجمه هارونی و مأمونی، نک‍ : ابن ندیم، 265؛ برای روایات عربی این کتاب، نک‍ : ه‍ ‌د، اقلیدس). یحیی بن خالد بن برمک برای نخستین بار به ترجمه المجسطی بطلمیوس توجه کرد. ترجمه نخست چندان او را خوش نیامد، پس ابوحسان و سلم صاحب بیت الحکمه را بدین کار گمارد که این بار نتیجه رضایت بخش بود (ابن ندیم، 267- 268؛ نیز قفطی، 97- 98؛ برای ترجمه ها و شرحهای عربی این‌ کتاب، نک‍ : ه‍ ‌د، بطلمیوس).
در روزگار مأمون، محمد بن موسى خوارزمی با نگارش کتاب الجمع و التفریق الهند دستگاه شمار دهگانی با رعایت ارزش مکانی هندی را به طور اصولی و کامل به مسلمانان شناساند. هر چند که مسلمانان بی تردید به واسطه سندهند با این دستگاه شمار آشنا بودند(برای تفصیل، نک‍ : کرامتی، نخستین گامها...، 15-17)، خوارزمی در همین سالها با تألیف کتاب الجبر و المقابله، علم جبر را که نه تنها در میان یونانیان، که در تمدنهای دیگر نیز سابقه نداشت، پایه‌گذاری کرد. این کتاب احتمالاً نخستین تألیف علمی کاملاً اصیل دوره اسلامی‌بود(نک‍ : ه‍ ‌د، جبر). کتاب صورةالارض خوارزمی هر چند مبتنی بر جغرافیای بطلمیوس بود، اما از آنجا که خوارزمی طول جغرافیایی بنادر شرقی دریای مدیترانه مانند صور، صیدا، بیروت، طرابلس، لاذقیه و جز آن را بین 58 تا 61 درجه شرقی (از نصف النهار جزایر خالدات) ضبط کرده (خوارزمی، 19)، معلوم است که عرض دریای مدیترانه را به مراتب کمتر از تصور بطلمیوس و نزدیک به مقدار واقعی در نظر گرفته است و نمی‌توان جغرافیای خوارزمی را به رغم تألیف زودهنگامش، اثری فراهم آمده از آراء یونانیان دانست.
برابر سنتی بسیار کهن که از یونانیان متأخر به جهان لاتینی و سریانی و از آنجا به جهان اسلام به ارث رسیده بود، آثار منسوب به بقراط و جالینوس ارزشی کم و بیش همچون آثار اصیل این دو داشت. به همین مناسبت، پیش از شکل‌گیری کتب ترجمه حنین بن اسحاق، بسیاری از آثار پزشکی یونان، به ویژه مجموعه آثار بقراطی‌ـ جالینوسی به سریانی و شماری از آنها نیز به عربی درآمده بود. یعقوبی، تاریخ نگار برجسته سده 3ق و معاصر جوان‌تر حنین، در مقدمه تاریخ خود (تألیف: 259ق یا پس از آن)، 10 اثر بقراط، 46 اثر جالینوس، آثار ارسطو و چند اثر از اقلیدس و دیگران را برشمرده، و چکیده‌ای نسبتاً مفصل و طولانی از مهم‌ترین آنها را نیز آورده است (1/95 بب‍ ). جالب آنکه وی همواره از ترجمه های پیش از مکتب حنین بهره برده است (کلاپروت، 199-203)، در حالی که این ترجمه ها خیلی زود در برابر ترجمه های مکتب حنین از رونق و اعتبار افتادند و امروزه تنها شمار اندکی از ترجمه های کهن‌تر به دست ما رسیده است. از این‌رو، این بخش از تاریخ وی در بررسی تاریخ ترجمه اهمیتی بسزا دارد. نامهایی که یعقوبی برای آثار یونانی برمی‌شمرد، گه‌گاه هیچ شباهتی با نامهای رایج این آثار ندارد و تنها از طریق شرحی که وی درباره هر یک از آنها یاد کرده، می‌توان دریافت که منظور او کدام یک از ترجمه های مکتب حنین بوده است. رازی و جابر بن حیان نیز گه‌گاه از این روایات کهن‌تر بهره برده‌اند. مثلاً یعقوبی رساله الامراض الحاده بقراط را کتاب ماء الشعیر نامیده است (نک‍ : 1/95، 113؛ نیز رازی، 7/201) و الاهویة و الازمنة و المیاه و ( البلدان) بقراط را از ترجمه مترجمی برگزیده که اصطلاحاتی جز اصطلاحات حنین به کار می‌برده، و برخلاف وی علاقه‌ای خاص به بهره‌گیری از کلمات هم‌قافیه داشته است (یعقوبی، 1/105-113؛ کلاپروت، 200-201؛ برای دیگر آثار بقراط، نک‍ : ه‍ ‌د، 12/384-385). حنین بن اسحاق در رساله مشهوری که درباره آثار جالینوس و ترجمه های آن، خطاب به علی بن یحیى نوشته ــ و بی‌تردید یکی از مهم‌ترین، کهن‌ترین و مفصل‌ترین منـابع نهضت ترجمه به شمار می‌رود ــ شمار بسیاری از این ترجمه های کهن و نام مترجمان آنها را یاد کرده، از کیفیت نامطلوب اغلب این ترجمه ها و تلاشهای پیگیر خود و شاگردانش، برای فراهم آوردن ترجمه هایی دقیق، روان و پاکیزه از این آثار سخن گفته است (ص 4-7، جم‍ ؛ برای تفصیل بیشتر، نک‍ : ه‍ ‌د، حنین بن اسحاق).


موضوعات مرتبط: ترجمه عربی به فارسی

تاريخ : دوشنبه هفتم فروردین 1391 | 15:2 | نویسنده : عبداله حسینی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.